واحد – بخش ایران بالستیک تحریم ها عربستان

واحد – بخش: ایران بالستیک تحریم ها عربستان موشک بالستیک عربستان سعودی اخبار سیاست خارجی

گت بلاگز اخبار اجتماعی نیمکت های خالی « زهرا» و «فائزه»

مادرش گفت من خواب بد دیده ام و حس می کنم که اتفاق بدی جهت فائزه افتاده باشد. همان هم شد.

نیمکت های خالی « زهرا» و «فائزه»

نیمکت های خالی « زهرا» و «فائزه»

عبارات مهم : مدرسه

مادرش گفت من خواب بد دیده ام و حس می کنم که اتفاق بدی جهت فائزه افتاده باشد. همان هم شد.

نیمکت های خالی « زهرا» و «فائزه»

شب مشکل بود. تنها یک روز از سفر عزیزانشان می گذشت. خانواده قربانیان اتفاق تصادف اتوبوس در سوسنگرد، ساعت ٦ بعدازظهر بود که خبر تلخی به گوششان رسید و شوکه شدند. عزیزانشان را در یک سفر بی بازگشت از دست دادند و جهت هر لحظه داغدار شدند.

به گزارش شهروند؛روز دوشنبه بود که حدود ٢٠٠ دانش آموز با ٥ اتوبوس از استان البرز راهی اردوی راهیان نور شدند، ولی دونفر از این دانش آموزان به همراه یک مربی به مقصد نرسیدند. یکی از اتوبوس ها در بزرگراه سوسنگرد با خودروی تویوتا برخورد کرد و واژگون شد. در این حادثه، دو دانش آموز دختر و یک مربی جان خود را از دست دادند.

مادرش گفت من خواب بد دیده ام و حس می کنم که اتفاق بدی جهت فائزه افتاده باشد. همان هم شد.

٣٨ دانش آموز نیز زخمی شدند و آنها را به بیمارستان انتقال یافته کردند. دبیرستان های قلم چی و شهید چمران در نظرآباد کرج، تنها مدارسی بودند که شاگرد و مربی خود را در این اتفاق از دست دادند. حالا همکلاسی های دانش آموزان و همکاران مربی مدرسه، به سوگ نشسته اند. روز تلخی را در مدرسه ارزش شروع کرده اند. آن قدر تلخ که نتوانستند صندلی خالی همکلاسی هایشان را تاب بیاورند و از مدرسه ارزش بیرون رفتند. قرار است غروب چهارشنبه پیکرهای قربانیان را بیاورند. امروز صبح مراسم تشییع پیکر آنها در مدارس ارزش برگزار می شود.

مدرسه پر از غم

حوریه دین محمدی، مدیر دبیرستان دخترانه قلم چی هست. در میان همکارانش، او از همه زیاد به سوگ نشسته؛ اشک می ریزد و لحظه ای آرام نمی گیرد. دانش آموز ١٦ساله مدرسه اش و دوست صمیمی و همکار چندین ساله اش را در یک شب از دست داده؛ هنوز هم در شوک این اتفاق تلخ هست. لحظه ای سکوت می کند و لحظه ای دیگر با صدای بلند می گرید. او به خبرنگار «شهروند» دراین باره می گوید: «از مدرسه ما ١٨ دانش آموز در مقاطع ١٠ و ١١ دبیرستان راهی این اردو شدند. هرساله این اردو در مدرسه مان برگزار می شود. دخترهای مدرسه ام خودشان با شوق و ذوق و علاقه ای که داشتند، داوطلب رفتن به این سفر می شدند. از خانواده هایشان هم رضایتنامه حضوری و شفاهی می گرفتیم. امسال هم ١٨ دانش آموز راهی شدند. دوشنبه ساعت ٦صبح بود که همراه چهار اتوبوس دیگر از استان البرز به این سفر رفتند. سه شنبه عصر خبر تلخ به گوشمان رسید. باور نمی کردم. ٥ اتوبوس رفته بود.

نیمکت های خالی « زهرا» و «فائزه»

تنها اتوبوس مدارس نظرآباد چنین اتفاق ای برایش رخ داده بود. خیلی هول شدم و بلافاصله عنوان را پیگیری کردم. همان دقایق نخست به من اعلام کردند که فائزه دریایار دانش آموز مقطع ١١ رشته تجربی مدرسه من، جان خود را از دست داده؛ بعد از آن بود که خبر فوت سکینه بیات از مربیان این مدرسه و دوست صمیمی ام را شنیدم. باور نمی کردم. نمی دانستم جهت کدام ارزش اشک بریزم. فائزه جزو دانش آموزان خوب مدرسه ام بود و سکینه هم از دوستان چندین ساله ام بود. غم از دست دادنشان عذابی تمام نشدنی جهت من هست. از صبح که به مدرسه آمدم، یک لحظه هم نمی توانم آرام بگیرم. مرتب تصویر سکینه و فائزه جلوی چشمانم هست. سکینه بیات از عالی ترین دوستانم بود. از هنگامی که خبر را شنیدم، برایش می نویسم. برایش دعا می خوانم تا در دیار غربت آرام بخوابد.

نمی دانم از کدامین صفات خوب او بگویم. حجاب و عفافش، نمازهای اول وقتش در مدرسه یا از کمک های مخفیانه اش به فقیران بگویم. هر لحظه می گفت، دوست ندارم بی ارزش بمیرم. واقعا ارزشمند رفت. از امروز می خواهم صندلی خالی او را در دفتر مدرسه آزین ببندم و رویش گل بگذارم. به یاد تلاوت های قرآنش در جلسات شورای دبیران، من به همراه همکاران و دانش آموزان برایش قرآن می خوانم. سکینه زن پاکدامن و مهربان و با ایمانی بود. هر سال هم به این سفر می رفت. خودش دوست داشت و چون مربی دفاعی بود، داوطلب رفتن می شد. حالا دیگر جهت هر لحظه رفته و ما را تنها گذاشته هست. او در آخر جانش را جهت این سفر گذاشت.»

مادرش گفت من خواب بد دیده ام و حس می کنم که اتفاق بدی جهت فائزه افتاده باشد. همان هم شد.

به سوگ خواهر

خانه سکینه بیات، در روستای قاسم آباد کوچک در حوالی نظرآباد هست. پدرش را همه می شناسند. کشاورزی که حالا غم از دست دادن دخترش او را یک روزه از پای درآورده و توان صحبت کردن هم ندارد. دم در منزل اش پر شده است از پلاکاردها و پارچه های مشکی؛ به همراه همسرش اشک می ریزند و به سوگ دخترشان نشسته اند. برادر زن بیاتی در مورد خواهرش به «شهروند» می گوید: «ما چهار برادریم و چهار خواهر هم داشتیم. سکینه ٤٤ساله بود و هیچ وقت ازدواج نکرده بود. در کارهای فرهنگی فعالیت زیادی داشت. ١٥ سال بود که معلم بود. مربی دینی و دفاعی بود. عضو بسیج بود و به این اردو زیاد می رفت. خودش دوست داشت.

هر سال خودش را آماده می کرد تا به این اردو برود. عاشق کارش بود و از تدریس فرهنگ و دین به دانش آموزانش لذت می برد. خودش را وقف کار کرده بود. می گفت، حتی به درآمدش هم فکر نمی کند. فقط دوست دارد کار کند و در این راه موفق باشد. واقعا هم موفق بود. آن شب اصلا فکرش را هم نمی کردیم که این اتفاق جهت خواهرم رخ داده باشد. هنگامی که خبر تصادف را شنیدیم، بلافاصله پیگیری کردیم.

نیمکت های خالی « زهرا» و «فائزه»

چندین بار با گوشی خواهرم تماس گرفتم، ولی کسی جواب نداد تا این که یک مرد غریبه پاسخ داد و هنگامی که متوجه شد که برادرش هستم، خبر فوت خواهرم را داد. خیلی شوکه شدم. باورم نمی شد. نمی دانستم این خبر را چگونه به مادرم بگویم. سکینه تنها غمخوار مادرم بود. از پدر و مادرم به خوبی مواظبت می کرد و هوای آنها را داشت. چون دختر زرنگی بود، خیلی از آنها حمایت می کرد. جهت همین گفتن این خبر خیلی سخت بود. حالا هم همه مان جهت هر لحظه عزادار شده است ایم. فکر نمی کنم پدر و مادرم حالا حالاها بتوانند آرام شوند.»

آخرین سفر مجردی

صدای فریاد و ناله از اوایل کوچه شنیده می شود. به آسانی می توان تشخیص داد که منزل اش کدام هست. جمعیت جلوی در و پارچه های سیاه خبر از یک فاجعه تلخ می داد. با نزدیک شدن به این خانه، صدای فریادها هم زیاد می شود. فریادهای مادر زهرا صابری، دختر ١٥ساله ای که به زودی قرار بود عروس شود. مادرش نمی داند چگونه باید با غم از دست دادن تنها دخترش کنار بیاید. هیچ کدام از فریادهایش او را آرام نمی کند. مرتب اسم دخترکش را صدا می زند.

دو برادر زهرا هم برابر در ایستاده اند و بی صدا اشک می ریزند. خواهر یکی یکدانه خود را از دست داده اند. هیچ کدام توان صحبت کردن ندارند. در میان جمعیتی که اشک می ریختند و فریاد می زدند، دختردایی زهرا که خودش هم حال خوبی ندارد، راجع به زهرا چنین می گوید: «زهرا تنها دختر این خانواده بود. کلاس دهم دبیرستان بود و در رشته خیاطی در مدرسه شهید چمران درس می خواند. خودش دوست داشت که خیاط شود. عاشق این کار بود.

یک سالی می شد که عقد کرده بود. یک هفته بعد یعنی شب یلدا عروسی اش بود. تمام کارهایش را انجام داده بود. مهدی نامزدش از هنگامی که این خبر را شنیده از منزل بیرون نیامده؛ شوکه شده؛ هیچ کداممان باور نمی کنیم که زهرا رفته باشد. همگی خود را جهت عروسی او آماده کرده بودیم. ولی حالا رخت عزا پوشیده ایم و داریم جهت از دست دادن او اشک می ریزیم. کی باورش می شد زهرا به همین راحتی از میان ما برود. این نخستین بار بود که به اردو می رفت. خانواده خیلی راضی به سفر او نبودند، ولی زهرا دوست داشت همراه دوستانش به این سفر برود و پیش از عروسی کمی با دوستانش باشد. از مدرسه ارزش ٢٠ دانش آموز راهی شده است بودند. او هم دوست داشت برود. درنهایت هم توانست همه را راضی کند. مادرشوهر و شوهرش هم بالاخره راضی شدند. زهرا به شوهرش گفته بود چون خودت به این سفر رفته ای و تصویر گرفته ای من هم می خواهم بروم و یک تصویر مثل تو بگیرم تا در کنار هم بگذاریم. مادرشوهرش هم درنهایت گفت که بهتر است زهرا آخرین سفر دوران مجردی اش را با دوستانش برود.

برای همین خانواده اش راضی شدند. زهرا رفت و فردایش خبر اتفاق تصادف را شنیدیم. ولی باز هم باور نمی کردیم که زهرا فوت شده است باشد تا این که از آموزش و پرورش شبانه به منزل آنها آمدند و خبر فوت زهرا را اعلام کردند. برادرهایش می درخواست کردند به محل اتفاق بروند، ولی اجازه ندادند. قرار است بعد از ظهر روز چهارشنبه پیکر آنها را به نظرآباد بیاورند. زهرا دختر پرجنب و جوش و فعالی بود. درسش خوب بود و تیزهوش بود. مدرسه اش را دوست داشت. هر لحظه سرزنده بود. هرجا زهرا بود، خوش حالی و جنب وجوش هم بود. خیلی جهت عروسی اش ذوق داشت. در این سن کم همه اینها را رها کرد و رفت. در این اتفاق دوستان صمیمی زهرا هم مصدوم شده است اند و حتی حال یکی، دو نفرشان خیلی وخیم هست. شنیده ایم که حتی قطع نخاع هم شده است اند.»

آرزوی بربادرفته

خانه فائزه دریایار هم دست کمی از منزل زهرا ندارد. صدای فریادها، غم بزرگی را در دل می نشاند. خواهر ٢٣ساله و مادر فائزه زیاد از همه ضجه می زنند. کسی نمی تواند آنها را آرام کند. فقط فائزه را صدا می زنند. هر کس به آنها نزدیک می شود، التماس می کنند که فائزه را بیاورند. برادر ١٠ساله اش در میان جمعیت که شیون می کنند، بدون هیچ حرفی گوشه ای نشسته و به نقطه ای خیره شده است هست. از رفتن خواهرش شوکه هست. صحبت نمی کند. فقط گاهی به مادر و خواهرش نگاهی می اندازد. در این میان شوهرعمه فائزه به «شهروند» می گوید: «فائزه دختر زرنگ و درس خوانی بود.

خانواده اش هر لحظه به نمرات و درس هایش افتخار می کردند. سال یازدهم دبیرستان بود و در رشته تجربی درس می خواند. آرزویش این بود که دکتر شود. این دومین باری بود که به این سفر می رفت. خودش دوست داشت و با ذوق و شوق خانواده اش را راضی کرد. می خواست با دوستانش باشد، تا این که رفت و خبر این اتفاق را شنیدیم. خودم بلافاصله به منزل فائزه آمدم. هنگامی که خبر اتفاق را گفتم مادرش گریه کرد. گفتم هنوز که خبری نشده آیا گریه می کنی؟! گفت من خواب بد دیده ام و حس می کنم که اتفاق بدی جهت فائزه افتاده باشد. همان هم شد.

تماس گرفتیم و درنهایت به من گفتند که نام فائزه در میان فوت شدگان هست. گویا فائزه و دو نفر دیگری که فوت شده است اند، در صندلی های جلو نشسته بودند که این اتفاق برایشان رقم خورد. بقیه همه مجروح هستند و حداقل خدا را شکر زنده اند و نفس می کشند. درواقع اصلا قرار نبود فائزه به این سفر برود. در لحظه آخر تصمیم گرفت. به مادرش گفته بود که می خواهد پیش از کنکور دادنش به یک سفر با دوستانش برود. چون بعد از آن می خواست در منزل بنشیند و جهت کنکور درس بخواند. هر لحظه می گفت پزشکی رشته مشکل است و باید تلاش زیادی کند تا قبول شود، ولی به آرزویش نرسید.»

واژه های کلیدی: مدرسه | همراه | اتوبوس | خانواده | دبیرستان | اخبار اجتماعی


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs